حالا یا درود ، یا سلام
وطن پرستم ، اما نژاد پرست نیستم!
یه چیزایی تو مایه های ،فی ما بین!
دروغ، گفتم، اما دروغگو نیستم!
عاشقم، اما کوه نمی کنم و فرهاد نیستم!
غیرتیم ، اما تعصبی نیستم!
دعوا کردم، اما وحشی نیستم!
شعر میگم ، اما شاعر نیستم!
احساساتیم، اما بی منطق نیستم!
زندگی می کنم و زنده ام!
ایرانیم! اما اگر روزگاری مرز بین کشور ها رو برداشتن ،نه دختر ها رو زنده بگور می کنم!
نه از آب رودخونه ی گنگ می خورم نه گوشت سگ می خورم، نه عقرب کباب کرده...!
به همون چلو کباب خودمون راضیم!
سیاست!؟ تا دلت بخواد بلدم، اما سیاسی نیستم!
بی دینم ، اما خدا رو دوست دارم!
مشروب خوردم ، سیگار می کشم... اما نه الکلیم ، نه سیگاری!
من هم یه آدمم مث آدمای دیگه!
اما من پوریام
اگر دوست داری بزن قدش...
حالا یا بدرود، یا خداحافظ.
پی نون : تو ناراحتی برو فرانسه!

اعتراف می کنم
خاطراتم
کوبیسم لحظه های چرندند
و کودکیم
خمیر مایه ی زندگی گهُ کشیده...
دهانم را اگر باز کنم
کلاغ ها بیرون می آیندو
آسمان را سیاه می کنند
و همه جا را
به گه می کشند!
کشاورز ها آسایش ندارند
و فرشتگان خود را خراب کرده اند...
فرشته ها
چرا زر نمی زنید؟
آزادی
چرا نشئه ای هنوز؟ نقشه ای داری؟
خدایا!
تو دیگر چرا؟ از تو بعید است!
داری تماشا می کنی؟؟؟؟!!!!
عزرائیلت در کدام قبرستان سیر می کند؟
زورش به ما نمی رسد؟!
این قاطر چموش، نفس کش می طلبد...

شعله ها سردند
شعله ها مه آلود و سردند
هوا بوی پیامبر هرزه را گرفته،
خدا گریه می کند
دو هزار گذشت
و دو هزار ِ دیگر باقیست
زیادی بزرگ شده ایم
چه سرد می گذرد...
شعله ها سردند
باید قدم زد تا زنده ماند
قدمها گرممان نمی کند
گاه گداری
گذاری به حرمسرا
گرمشان می کند
چرا که شعله ها سردند
شعله ها مه آلود و سردند
گرُده هامان زخم و سرد
جای تازیانه هایم می سوزد
روح مان گشنه و سرد
حاشا
که بدهکار ظلمت نیست!
چرا که
شعله ها...

به سبک خون منتشر تقدیم به خواهری که هم زیبا بود هم فهمیده اما...
هیچکس تو را نمی شناسد و نخواهد شناخت
اما من برایت می نویسم
تویی که دیگرانت فریفتند
برای تو می نویسم
می نویسم از رُخت تا خودت...
ازآن موهای خرمایی و خنده های ژرف
وزان ژرفای اندیشه ای که دوستی را به من آموخت...
هنوزهم در خاطرم مانده
که عشق می ورزیدی بی قس
وچه پر درد می شکستی _
در جواب نابجای حرف آن سنگ طلبکار!
وحیران از آنکه
چرا انسان ها را محبت اندازه باید!
وجفا را شایسته، شاید!
هنوز خاطرم هست
زیبایی ات چه مسحور
و دستانت زلال تنهایی بود...
اما بایسته آن که میدانستی
تنها یک نفر
بجانت
گوش جان می سپارد!
پی نون : فعلا تا پایان امتحانات (تاریخ /آخرین امتحان ۷/۱۱)
تو!
تنها گفتی : نه
و اندر این ره
تاب و قرارت نبود
ما!
سکوت کردیم و نگفتیم
سکوت کردیم و نه گفتیم...
سکوتی که بر سکوی اندیشه اش
اندیشه ای را انتظار می کشید
ماندیم و می دانیم!
رفتی و همچنان منتظری...
*
*
*
رهسپاریم
اینک رهسپار بیکرانی ،که چشم اندازش زندانی ست ،زندانیه کامیابی که ساکن شهری بود با روسپی های سترگ ، که بی هوده، ارج پیشه کردند که مبادا تهی دستیشان نمایان شود ، بینششان ریز بینانه تر از آن که بخواهند چاره کنند و پهنای شیفتگیشان بیشینه یک وجب بود.رسوایی را تا هنگامی که ناخجسته می نمود رج می زدند و فرمایششان تن بود تن! نخستینگی را بر پیروان ناشایستگی نهاده اند و دستگردشان پسمان های مردانی بی ریشه است. اینجا واکنون دگر شیر دلان فرزندان سازش اند و نا آشنایان همگی یکتایی را گواهی می دادند و پاسخ هر گلایه خیزشی بود پر دغل چرا که دیگر مرزی نبود که نفرین در آن گنجانده شود ودر مقابل کفتارهایی بودندو جنگ افزار هایی با پیمان های زهر آگین ، بسته شده با سالکی سالوس که بر بلندای سرکوب جلوه نمایی می نمود...
و اما در این سو
یوز های دلاوری که چشمشان آکنده ز خونی سبز رنگ در کمین این شهر نشسته اند ( ادامه دارد...)
*
*
*
پ نون : وبگاه عباس معروفی هم فیلترشد! ![]()
ای خاطری که آرزویت
تنهایی بود و تنهایی بود و تنهایی...
اینک
بنگر قلب مرا
که هیچ گاه
بدین وسعت نبودش تنها
آنان
که از عشق گریختند
اینان
که احساس را فروختند
چه کسی می خواهد
سرفه ی خشک مرا
در شب طولانی یلدای سیاه دریابد؟!

اینک
رهگذر ِاشکهایت
سَت و سیر ِتنهایی
وعشقَت لایق ِریشم!
استنشاق ِ هوای بارانی
تقاص ِ لحظه های ِ جداییست
و تصاحبِ مساحت ِقلبی سرد
آز ِعطش ِعشقی
سهم ِقراضه دلی تنها
وموحش شبی بود آن شبها
که حذر، هشداری بود
جانسوز
وفاصله ، تجربه ای
بی هوده
وآنک
مردد و دودل
چشمانت می لرزید
و برودت ِدستانت
حرارتم را ذوب می کرد
والباقی:
عشقی ست همه جانکاه...
پ.ح
حکایت عدد p یادته؟! (۱۴/۳)
سه عدد صحیح وچهار ده ، پونزده، شونزده و....همینطور بگیرو برو...
ببین
چجوری بگم!؟
اگر ریاضیت خوب نیست اینطوری میگم:
تا حالا دیدی یه گنجشک تو اتاق گیر بیفته؟
میره عقب، پنجره رو می بینه
خیز می گیره واسه ی آسمون ،می ره طرف شیشه اما یکدفعه پَق...
دوباره پا میشه خودش رو می تکونه ، بلند میشه دوباره تَق...
بازم، شَق...
و...
و سه نقطه,
البته سه نقطه به معنای غیر واقیعیه کلمات!
حالا این گنجشک بیچاره،که از پس شیشه شکستن بر نمیاد،
چطور میتونه یک حصار رو بشکنه؟!!!
نخند! دیوونه شدم . میفهمی؟!
اینروزا دوستی ها مثل سیگارایی می مونه که طی دوره دبیرستان دزدگی با بچه ها می زدیم... باید این دوستیمونو بنویسیم بفرستیم واسه گارسیا مارکز، کتاب کنه، اسمشم بذاره عشق در سالهای احمدی... گفتم عشق ! ببخشید از دهنم پرید! آخه میدونی ، این روزا باید از این واژه پرهیز کرد مبادا کارمون مثل عشقای دیگه بشه... جالبه میخوایم درد دل کنیم از حرفای سیاسی شروع میشه... آره... عشق و عشق است! بذار اینبار موریا نه ها هم سَت و سیر از این عشق نوش جان کنن، ما هیچکدوم بی گناه نیستیم ،چرا که عشق، به معنای واقعیش میشه جرم! خب اگه دوست نداری مجرم باشی حق داری... اما مث غذا میمونه، خوردنش راحتِ اما اگر خواستی تَگری بزنی ،تلخ ، عین زهر مار میمونه...
>ولی خدا میدونه اون سیگارا چه حالی میداد<
خاطراتت رو با آهنگ های گوگوش ست میکنم
خداییش چقد بهت میاد...
"من پر از وسوسه های رفتنم" رفتنو ....
بعدش یاد همون حرف ارنست همینگ وی میفتم که باهاش نصیحتت می کردم
"آدما مستحق اون چیزین که انتخاب میکنن"
کاش همینطور باشه!
خلاصهُ خلاصه...
نمیدونم چرا! اما
این موجود تنش حال میده واسه ریاضت کشیدن
هر چقَد که میخوای باهاش ریاضی حل کن...

نوازنده سه تار: محمدرضا لطفی

