در جهان ،این بیداد پهناور
پشت سر گذاشته ام
پل های حسرت را
و بی رغبت بر آرزوهای گذشته
همراهی ندارم جز رنج هایی
میراث بی هودگی ِخوش بینی ِکودکی
کودکی، عجیب دورانی بود
که چه بی رحم
همراه با بوی خوش صبح هایش
در تازش بوران های سرنوشت شوم
فسرد...
من،چشم دوخته بر راهی که
مرگ مرکب می راند
و تو استوار بمان ...
بی شک، که از خواب بیدار شده ای
چرا که باز
بوی عطر زیبایی می دهد صبح...
وقتی،شعله هاي عشقت را
به آتش ميكشند ،مجنون تر شو
من این پر توانٍ ناتوان دیگر نتوانم ب زی
چرا که با صدا گریستم
وقتی بی صدا گریستی
که چرا ؟,
هق هق ِ حقت را سنگ ميزنند...
پشت سر گذاشته ام
پل های حسرت را
و بی رغبت بر آرزوهای گذشته
همراهی ندارم جز رنج هایی
میراث بی هودگی ِخوش بینی ِکودکی
کودکی، عجیب دورانی بود
که چه بی رحم
همراه با بوی خوش صبح هایش
در تازش بوران های سرنوشت شوم
فسرد...
من،چشم دوخته بر راهی که
مرگ مرکب می راند
و تو استوار بمان ...
بی شک، که از خواب بیدار شده ای
چرا که باز
بوی عطر زیبایی می دهد صبح...
وقتی،شعله هاي عشقت را
به آتش ميكشند ،مجنون تر شو
من این پر توانٍ ناتوان دیگر نتوانم ب زی
چرا که با صدا گریستم
وقتی بی صدا گریستی
که چرا ؟,
هق هق ِ حقت را سنگ ميزنند...
نوشته شده توسط پوریا حسین زاده

نوازنده سه تار: محمدرضا لطفی


