
اینک
رهگذر ِاشکهایت
سَت و سیر ِتنهایی
وعشقَت لایق ِریشم!
استنشاق ِ هوای بارانی
تقاص ِ لحظه های ِ جداییست
و تصاحبِ مساحت ِقلبی سرد
آز ِعطش ِعشقی
سهم ِقراضه دلی تنها
وموحش شبی بود آن شبها
که حذر، هشداری بود
جانسوز
وفاصله ، تجربه ای
بی هوده
وآنک
مردد و دودل
چشمانت می لرزید
و برودت ِدستانت
حرارتم را ذوب می کرد
والباقی:
عشقی ست همه جانکاه...
پ.ح
حکایت عدد p یادته؟! (۱۴/۳)
سه عدد صحیح وچهار ده ، پونزده، شونزده و....همینطور بگیرو برو...
ببین
چجوری بگم!؟
اگر ریاضیت خوب نیست اینطوری میگم:
تا حالا دیدی یه گنجشک تو اتاق گیر بیفته؟
میره عقب، پنجره رو می بینه
خیز می گیره واسه ی آسمون ،می ره طرف شیشه اما یکدفعه پَق...
دوباره پا میشه خودش رو می تکونه ، بلند میشه دوباره تَق...
بازم، شَق...
و...
و سه نقطه,
البته سه نقطه به معنای غیر واقیعیه کلمات!
حالا این گنجشک بیچاره،که از پس شیشه شکستن بر نمیاد،
چطور میتونه یک حصار رو بشکنه؟!!!
نخند! دیوونه شدم . میفهمی؟!
اینروزا دوستی ها مثل سیگارایی می مونه که طی دوره دبیرستان دزدگی با بچه ها می زدیم... باید این دوستیمونو بنویسیم بفرستیم واسه گارسیا مارکز، کتاب کنه، اسمشم بذاره عشق در سالهای احمدی... گفتم عشق ! ببخشید از دهنم پرید! آخه میدونی ، این روزا باید از این واژه پرهیز کرد مبادا کارمون مثل عشقای دیگه بشه... جالبه میخوایم درد دل کنیم از حرفای سیاسی شروع میشه... آره... عشق و عشق است! بذار اینبار موریا نه ها هم سَت و سیر از این عشق نوش جان کنن، ما هیچکدوم بی گناه نیستیم ،چرا که عشق، به معنای واقعیش میشه جرم! خب اگه دوست نداری مجرم باشی حق داری... اما مث غذا میمونه، خوردنش راحتِ اما اگر خواستی تَگری بزنی ،تلخ ، عین زهر مار میمونه...
>ولی خدا میدونه اون سیگارا چه حالی میداد<
خاطراتت رو با آهنگ های گوگوش ست میکنم
خداییش چقد بهت میاد...
"من پر از وسوسه های رفتنم" رفتنو ....
بعدش یاد همون حرف ارنست همینگ وی میفتم که باهاش نصیحتت می کردم
"آدما مستحق اون چیزین که انتخاب میکنن"
کاش همینطور باشه!
خلاصهُ خلاصه...
نمیدونم چرا! اما
این موجود تنش حال میده واسه ریاضت کشیدن
هر چقَد که میخوای باهاش ریاضی حل کن...
میگفت: دنبال یه شونه می گرده که سرش و بذاره روش و حسابی گریه کنه ... با خودم گفتم لا مصب منم دنبال یکی می گردم که سرشو بذاره رو شونمُ از ته دل گریه کنه غافل ازاینکه اون، موقع گریه کردن به همه چیز فکر میکنه وُ من به یه چیز... گذشته ازین حرفا میگن کبک پرنده ی بیشعور و خریه چون زمانی که احساس خطر میکنه سرشو میکنه زیر ِ برفا ... نمیدونستیم خرو احمق ماهاییم که موقع احساس خطر سرمون رو بالا نگه میداریم...ما مردا هم وقتی کیف پولمون رو از جیب عقب بیرون میکشن جای کیفی که عرق کرده باعث میشه باسن مبارک یخ بزنه و تازه یادمون بیفته که ای داد ِ بیداد چقدر جای کیف خالیه....
بگذازید این آدم همان خری شود که بود...........بگذارید عر عر صحرا گردد و دشت ها را بپیماید
این آدم هرگز برای من آدم نشد...

در کوچه ئی بی انتها
می شکند
حصار حایلم را
و چه تلخوار می شکند.
تقویم شکست و
چواشه* شده ساعت ها
و می گذرد
روز به هزار زور
و چه اشکوار می گذرد.
می گذرد تا آسوده شود خیالی خام
می آمدش
چه ساده می آسایدم شب
و چه ننگ وار می آیدش.
حباب وار می آمدو می دیدم
که قلبش سرخ بود
قلبش می تپید و دیدم
که چه دشوار می تپید.
می تپید.
به هر طرف می جهید
می جهیدم و
چه مرگ وار...
پایانش رسید. پ-ح
============================
و باقی همه مرگ است و تنها مرگ
+ چواشه (ČavâŠa/ČuâŠa) : برعکس ، وارونه ، سروته
دهخدا این واژه را به صورت (چواسه : Čavâsa) به همان معنا ضبط نموده وآن را برگرفته از لغات محلی شوشتر که ظاهراً دریک نسخه خطی دیده شده می داند. این واژه اگردرپاسخ کسی گفته شود به معنای (چپ باشد) است.
مثلاً کسی بگوید: فلانی پسرخوبی است. درمقابل به کنایه پاسخ داده می شود: چواشه ( یعنی اینطورنیست) محترمانه و زیرکانه پاسخ منفی ابراز می دارد.

نوازنده سه تار: محمدرضا لطفی



