
اعتراف می کنم
خاطراتم
کوبیسم لحظه های چرندند
و کودکیم
خمیر مایه ی زندگی گهُ کشیده...
دهانم را اگر باز کنم
کلاغ ها بیرون می آیندو
آسمان را سیاه می کنند
و همه جا را
به گه می کشند!
کشاورز ها آسایش ندارند
و فرشتگان خود را خراب کرده اند...
فرشته ها
چرا زر نمی زنید؟
آزادی
چرا نشئه ای هنوز؟ نقشه ای داری؟
خدایا!
تو دیگر چرا؟ از تو بعید است!
داری تماشا می کنی؟؟؟؟!!!!
عزرائیلت در کدام قبرستان سیر می کند؟
زورش به ما نمی رسد؟!
این قاطر چموش، نفس کش می طلبد...

شعله ها سردند
شعله ها مه آلود و سردند
هوا بوی پیامبر هرزه را گرفته،
خدا گریه می کند
دو هزار گذشت
و دو هزار ِ دیگر باقیست
زیادی بزرگ شده ایم
چه سرد می گذرد...
شعله ها سردند
باید قدم زد تا زنده ماند
قدمها گرممان نمی کند
گاه گداری
گذاری به حرمسرا
گرمشان می کند
چرا که شعله ها سردند
شعله ها مه آلود و سردند
گرُده هامان زخم و سرد
جای تازیانه هایم می سوزد
روح مان گشنه و سرد
حاشا
که بدهکار ظلمت نیست!
چرا که
شعله ها...

به سبک خون منتشر تقدیم به خواهری که هم زیبا بود هم فهمیده اما...
هیچکس تو را نمی شناسد و نخواهد شناخت
اما من برایت می نویسم
تویی که دیگرانت فریفتند
برای تو می نویسم
می نویسم از رُخت تا خودت...
ازآن موهای خرمایی و خنده های ژرف
وزان ژرفای اندیشه ای که دوستی را به من آموخت...
هنوزهم در خاطرم مانده
که عشق می ورزیدی بی قس
وچه پر درد می شکستی _
در جواب نابجای حرف آن سنگ طلبکار!
وحیران از آنکه
چرا انسان ها را محبت اندازه باید!
وجفا را شایسته، شاید!
هنوز خاطرم هست
زیبایی ات چه مسحور
و دستانت زلال تنهایی بود...
اما بایسته آن که میدانستی
تنها یک نفر
بجانت
گوش جان می سپارد!
پی نون : فعلا تا پایان امتحانات (تاریخ /آخرین امتحان ۷/۱۱)
تو!
تنها گفتی : نه
و اندر این ره
تاب و قرارت نبود
ما!
سکوت کردیم و نگفتیم
سکوت کردیم و نه گفتیم...
سکوتی که بر سکوی اندیشه اش
اندیشه ای را انتظار می کشید
ماندیم و می دانیم!
رفتی و همچنان منتظری...
*
*
*
رهسپاریم
اینک رهسپار بیکرانی ،که چشم اندازش زندانی ست ،زندانیه کامیابی که ساکن شهری بود با روسپی های سترگ ، که بی هوده، ارج پیشه کردند که مبادا تهی دستیشان نمایان شود ، بینششان ریز بینانه تر از آن که بخواهند چاره کنند و پهنای شیفتگیشان بیشینه یک وجب بود.رسوایی را تا هنگامی که ناخجسته می نمود رج می زدند و فرمایششان تن بود تن! نخستینگی را بر پیروان ناشایستگی نهاده اند و دستگردشان پسمان های مردانی بی ریشه است. اینجا واکنون دگر شیر دلان فرزندان سازش اند و نا آشنایان همگی یکتایی را گواهی می دادند و پاسخ هر گلایه خیزشی بود پر دغل چرا که دیگر مرزی نبود که نفرین در آن گنجانده شود ودر مقابل کفتارهایی بودندو جنگ افزار هایی با پیمان های زهر آگین ، بسته شده با سالکی سالوس که بر بلندای سرکوب جلوه نمایی می نمود...
و اما در این سو
یوز های دلاوری که چشمشان آکنده ز خونی سبز رنگ در کمین این شهر نشسته اند ( ادامه دارد...)
*
*
*
پ نون : وبگاه عباس معروفی هم فیلترشد! ![]()
ای خاطری که آرزویت
تنهایی بود و تنهایی بود و تنهایی...
اینک
بنگر قلب مرا
که هیچ گاه
بدین وسعت نبودش تنها
آنان
که از عشق گریختند
اینان
که احساس را فروختند
چه کسی می خواهد
سرفه ی خشک مرا
در شب طولانی یلدای سیاه دریابد؟!

نوازنده سه تار: محمدرضا لطفی


