
به سبک خون منتشر تقدیم به خواهری که هم زیبا بود هم فهمیده اما...
هیچکس تو را نمی شناسد و نخواهد شناخت
اما من برایت می نویسم
تویی که دیگرانت فریفتند
برای تو می نویسم
می نویسم از رُخت تا خودت...
ازآن موهای خرمایی و خنده های ژرف
وزان ژرفای اندیشه ای که دوستی را به من آموخت...
هنوزهم در خاطرم مانده
که عشق می ورزیدی بی قس
وچه پر درد می شکستی _
در جواب نابجای حرف آن سنگ طلبکار!
وحیران از آنکه
چرا انسان ها را محبت اندازه باید!
وجفا را شایسته، شاید!
هنوز خاطرم هست
زیبایی ات چه مسحور
و دستانت زلال تنهایی بود...
اما بایسته آن که میدانستی
تنها یک نفر
بجانت
گوش جان می سپارد!
پی نون : فعلا تا پایان امتحانات (تاریخ /آخرین امتحان ۷/۱۱)
تو!
تنها گفتی : نه
و اندر این ره
تاب و قرارت نبود
ما!
سکوت کردیم و نگفتیم
سکوت کردیم و نه گفتیم...
سکوتی که بر سکوی اندیشه اش
اندیشه ای را انتظار می کشید
ماندیم و می دانیم!
رفتی و همچنان منتظری...
*
*
*
رهسپاریم
اینک رهسپار بیکرانی ،که چشم اندازش زندانی ست ،زندانیه کامیابی که ساکن شهری بود با روسپی های سترگ ، که بی هوده، ارج پیشه کردند که مبادا تهی دستیشان نمایان شود ، بینششان ریز بینانه تر از آن که بخواهند چاره کنند و پهنای شیفتگیشان بیشینه یک وجب بود.رسوایی را تا هنگامی که ناخجسته می نمود رج می زدند و فرمایششان تن بود تن! نخستینگی را بر پیروان ناشایستگی نهاده اند و دستگردشان پسمان های مردانی بی ریشه است. اینجا واکنون دگر شیر دلان فرزندان سازش اند و نا آشنایان همگی یکتایی را گواهی می دادند و پاسخ هر گلایه خیزشی بود پر دغل چرا که دیگر مرزی نبود که نفرین در آن گنجانده شود ودر مقابل کفتارهایی بودندو جنگ افزار هایی با پیمان های زهر آگین ، بسته شده با سالکی سالوس که بر بلندای سرکوب جلوه نمایی می نمود...
و اما در این سو
یوز های دلاوری که چشمشان آکنده ز خونی سبز رنگ در کمین این شهر نشسته اند ( ادامه دارد...)
*
*
*
پ نون : وبگاه عباس معروفی هم فیلترشد! ![]()
ای خاطری که آرزویت
تنهایی بود و تنهایی بود و تنهایی...
اینک
بنگر قلب مرا
که هیچ گاه
بدین وسعت نبودش تنها
آنان
که از عشق گریختند
اینان
که احساس را فروختند
چه کسی می خواهد
سرفه ی خشک مرا
در شب طولانی یلدای سیاه دریابد؟!

نوازنده سه تار: محمدرضا لطفی


