اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم سمرقند و بخارا را
صائب تبریزی:
هر آنکس چیز می بخشد، ز جان خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم سر و دست و تن و پا را
شهریار:هر انکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم تمام روح و اجزا را
پوریا:![]()
نه از خود ما یه بگذارید نه جنگی برسر اجزا
مگر حافظ نمی دانست صلاح کاروبارَش را؟
اگر آن ترک آدم بود چو جان می خواست ارزش داشت
نه تن می خواهد و پا را نه سر می خواهد و جان را
آن وقتها که بچه بودیم در خانه پدری زندگی می کردیم. خانه ای با حیاط بزرگ و انواع درخت میوه داشتیم. که هم اکنون تنها یک درخت گردو از آن بجامانده! خانه مان به غیر ازخانه ی تازه تاسیس که در وسط همان خانه های قدیمیست چهار اتاق داشت و یک ایوان که بسیار به پنج دری های سابق می ماند .
این امیر پاپتی دربه در می فهمد من چه می گویم! خصوصن اینکه در همان خانه ی پدری بود که داغ یک جوجه گنجشک بدبخت را به دلش گذاشتم. . .
در یکی از این اتاق ها در داخل دیوار (به ضخامت دو متر) یک کمد دیواری تعبیه شده بود که "بُقیه" نام داشت و هنوز هم پابرجاست . به عوض کمد، دربی چوبین برنگ کرم و بنفش آن فضا را می پوشاند و کلی از وسایل دم دستی در همان فضا جا گرفته بود.
همیشه مکانی برای جابجا کردن وسایل بود اما گویا در قدیم ترش برای نگه داری نان های تازه پخته شده استفاده می شد! از بستگانم می پرسیدم : در این بقیه چه چیزهایی نگه داشته می شود؟ و هر کس در پاسخ به اشکال مختلف مرا می پیچاندو مچل می کرد!
کار بجایی رسیده بود که کاهی اوقات در شبها، بعد از دیدن آن درب رنگی توهم بسرمان می زدو از ترس جن و پری خواب به چشممان نمی آمد!
این داستان سالها ادامه داشت و ما یکی یکی از آن خانه رفتیم و داستان "بقیه ی" آن خانه قدیمی تمام شد و دیدیم که داخل این بقیه جز یک لایه گرد و خاک و بوی ترش ترشی چیزی وجود ندارد. وارد جامعه ای شدیم که خیلی شبیه خانه پدری است با یک تفاوت و آن اینکه دیدن "بقیه" به سادگی آن سالها نیست!
همیشه آرزو داشتم یک روز بروم نواختن تار را بیاموزم و با یکی ازآن شلوار های راه راه ، مثل جلیل شهناز کنار حوض وسط حیاط روی ایوان بنشینم و در یک صبح تابستانی چهار مضراب بنوازم! و هر کودکی در مورد بقیه از من سوال کرد ، حقیقتش را بگویم...
دست بر قضا زد و ما رفتیم سراغ ساز بلند مرتبه ی تنبک و آرزوی تار و پیر جامه به دلمان ماند! آخرین بار هم که پسر عموی ۵ ساله ام در مورد بقیه سوال کرد ،گفتم : داخل اون بقیه هییییییچ چیز خاصی نیست! اما اگر درشو باز کردی و جن گرفتت پای خودت . . .
دیشب خواب فرهنگ شریف را دیدم! گفتم : استاد من جلوی شما که بخودم اجازه ی ساز گرفتن نمی دهم! فرمودند: بگیر باباااا... یه ۴ مضراب می گیریم! گرفتیم و خوب درآمد!
پی نون:
گفت: دیدی این جانی را بالاخره گرفته اند؟
گفتم: هنوز پشت بُقیه را ندیده ام.
هستی؟چرا همه دوست دارین برین تو یه جزیره ، یا حالا مثلا یه جای دور تنها با اونی دوسش دارید یه آتیش روشن کنید؟اما پاش که میفته جا می زنید! تا بلاگفارو باز نکنم ، نمی تونم چیزی بنویسم! بابااااااا
adsl! ما که نداریم چی؟ شاید به قول شیرازیا فراخیم!چرا خودت رو آزار میدی؟ مازوخیز داری؟ بیا بگیر این سیمکارتت رو نزدیک بود لو برم! دوست دارم!!! چی چی بود؟ تبکوزه؟!!!! روز نهم پاکی!نبوووووود؟! چه چه می زنم واست که شجریان هات شاکلت خورده باشه بتونه ازین چه چه ها بزنه! گفتار نیک! کردار نیک ! پندار نیک! آره... زرتشتیا می گن ما هم تو قرآن داریم!!!! یا الذین امنو دوقرون بده آش و این حرفا! حقت همینه که سر کلاست بخوابن ! آخرم بیام منت کشی و پاچه خواریت... دیوونگی که شاخ و دم نداره! مگه دیوونه کم داریم؟ این هم روش! باران خیلی خوشگله! بارون نه هاااا! باران... باد تو موهای باران بازی میکنه! دوست دارم توی موهاش نفس بکشم! موهاش بوی داروی ریزش مو می ده! باران هی از من دور می شد... داره بهم نزدیک می شه... یه مرد به دخترش می گه : بسه دیگه تاب بازی. اما ما تازه اومدیم پارک! وقتی بارون میاد عین خر ندوییاااا! صبح از خواب پاشی صبونه بخوری ، باز بخوابی تا ظهر! باران یعنی برکت واسه ی همه! استاد محترم،الان چه وقت حضور غیابه؟ نه دیگه باید برم! هم شتری!هم دوستدار شتر!همه هم دوستت دارن... خیلی وقته اصلن دروغ نگفتم! به غیر از همین یکی... اون یکی حسابت رو بده! تا قلبم رو واست بفرستم! تو هم بذارش توی زیر سیگاری که سیگارات رو باش خاموش کنی! هم سیگارات زود تر خاموش میشه! هم صدای چززز می ده! درست همین حالا همه ی عقربه ها افتادن روی هم و ساعت 00:00! بذار اون لاغره دور بشه ... می خوای دماغت روعمل کنی حرفی نیست، اما!!! مث همون مورچه میشی که یک عمر عاشق یه تفاله چایی بود و نمی دونست!پی نون: کی بریم فرانسه؟

نوازنده سه تار: محمدرضا لطفی


