اینروزا دوستی ها مثل سیگارایی می مونه که طی دوره دبیرستان دزدگی با بچه ها می زدیم... باید این دوستیمونو بنویسیم بفرستیم واسه گارسیا مارکز، کتاب کنه، اسمشم بذاره عشق در سالهای احمدی... گفتم عشق ! ببخشید از دهنم پرید! آخه میدونی ، این روزا باید از این واژه پرهیز کرد مبادا کارمون مثل عشقای دیگه بشه... جالبه میخوایم درد دل کنیم از حرفای سیاسی شروع میشه... آره... عشق و عشق است! بذار اینبار موریا نه ها هم سَت و سیر از این عشق نوش جان کنن، ما هیچکدوم بی گناه نیستیم ،چرا که عشق، به معنای واقعیش میشه جرم! خب اگه دوست نداری مجرم باشی حق داری... اما مث غذا میمونه، خوردنش راحتِ اما اگر خواستی تَگری بزنی ،تلخ ، عین زهر مار میمونه...
>ولی خدا میدونه اون سیگارا چه حالی میداد<
نوشته شده توسط پوریا حسین زاده

نوازنده سه تار: محمدرضا لطفی


