تبليغاتX
ا نــحـنـــا

 

آن وقتها که بچه بودیم  در خانه پدری زندگی می کردیم.                                                            خانه ای با حیاط بزرگ و انواع درخت میوه داشتیم. که هم اکنون تنها یک درخت گردو از آن بجامانده! خانه مان به غیر ازخانه ی تازه تاسیس که در وسط همان خانه های قدیمیست چهار اتاق داشت و یک ایوان که بسیار به پنج دری های سابق می ماند .

این امیر پاپتی دربه در می فهمد من چه می گویم! خصوصن اینکه در همان خانه ی پدری بود که داغ یک جوجه گنجشک بدبخت را به دلش گذاشتم. . .

در یکی از این اتاق ها در داخل دیوار (به ضخامت دو متر)  یک کمد دیواری تعبیه شده بود که "بُقیه" نام داشت و هنوز هم پابرجاست . به عوض کمد، دربی چوبین برنگ کرم و بنفش آن فضا را می پوشاند و کلی از وسایل دم دستی در همان فضا جا گرفته بود.

همیشه مکانی برای جابجا کردن وسایل بود اما گویا در قدیم ترش برای نگه داری نان های تازه پخته شده استفاده می شد! از بستگانم می پرسیدم : در این بقیه چه چیزهایی نگه داشته می شود؟ و هر کس در پاسخ به اشکال مختلف مرا می پیچاندو مچل می کرد!

کار بجایی رسیده بود که کاهی اوقات در شبها، بعد از دیدن آن درب رنگی توهم بسرمان می زدو از ترس جن و پری خواب به چشممان نمی آمد!

این داستان سالها ادامه داشت و ما یکی یکی از آن خانه رفتیم و داستان "بقیه ی" آن خانه قدیمی تمام شد و دیدیم که داخل این بقیه جز یک لایه گرد و خاک و بوی ترش ترشی چیزی وجود ندارد. وارد جامعه ای شدیم که خیلی شبیه خانه پدری است با یک تفاوت و آن اینکه دیدن "بقیه" به سادگی آن سالها نیست!

همیشه آرزو داشتم یک روز بروم نواختن تار را بیاموزم و با یکی ازآن شلوار های راه راه ، مثل جلیل شهناز کنار حوض وسط حیاط روی ایوان بنشینم و در یک صبح تابستانی چهار مضراب بنوازم! و هر کودکی در مورد بقیه از من سوال کرد ، حقیقتش را بگویم...

دست بر قضا زد و ما رفتیم سراغ ساز بلند مرتبه ی تنبک و آرزوی تار و پیر جامه به دلمان ماند! آخرین بار هم که پسر عموی ۵ ساله ام در مورد بقیه سوال کرد ،گفتم : داخل اون بقیه هییییییچ چیز خاصی نیست! اما اگر درشو باز کردی و جن گرفتت پای خودت . . .

دیشب خواب فرهنگ شریف را دیدم! گفتم : استاد من جلوی شما که بخودم اجازه ی ساز گرفتن نمی دهم! فرمودند: بگیر باباااا... یه ۴ مضراب می گیریم! گرفتیم و خوب درآمد!

پی نون:

گفت: دیدی این جانی را بالاخره گرفته اند؟

 گفتم: هنوز پشت بُقیه  را ندیده ام.


نوشته شده توسط پوریا حسین زاده
مقدمه
معمولا در آل ما در پس جفای یار
سینه سر باز میکنه و طبع اُسکلی
بیداد....
پس آمدم چون:
تا مرد سخن نگفته باشد
عیب و هنرش نهفته باشد
اما شما:
اگر از جانب معشوق نباشد کششی
کوشش عاشق بیچاره بجایی نرسد
پس:
گر نبود مستمعی هوشیار
طبع سخن از متکلم مجوی
فسحت میدان ارادت بیار
تا بزند مرد سخنگوی گوی
اما:
من به راهم باید بروم
نکته :
اگر کسانی که لینک کردم
منو لینک نکردن تعجب نکنید
چون از هر نوشته ای خوشم آمد
لینک خواهم کرد حتی...
وچون دوست داشتم و لینک کردم
دیدگاهشون تا زمانی که لینکن
قابل تایید هست.
خلاصه:
تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی
×
×
×
آرشیو
دیگران

  

موسیقی

 

نوازنده سه تار: محمدرضا لطفی

 



hosseinzade